|
یاس کبود عاشقی
مده به پیچکِ غم ، آب و آفتاب و نسیم ××× بیا دوباره به فریاد ارغوان برسیم ...
|

پر ِ پرواز ندارم
اما
دلی دارم و حسرت ِ درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر در دریاچه ی ماهتاب
پارو می کشند
خوشا رها کردن و رفتن !
خوابی دیگر
به مردابی دیگر !
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریایی دیگر !
خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی !
آه ، این پرنده
در این قفس تنگ
نمی خواند ...

که خسته اند از انتظار
من به دیوار قلبت تکیه زدم
خرابش نکن
تنها امیدم روزنه ایست
رو به خورشیدی که نمیدانم
پشت چراغ قرمز کدام چهار راه کهکشان چشمهایت گیر افتاد
که در قطبی ترین روزهای پریشانی ام
طلوع نکرد
من دیگر نفس ندارم برای فریاد زدن نامت
جایی که جز پژواک صدایم جوابی نخواهم شنید
و من در آن پژواک سکوتی محض خواهم شد ...
![]()
تنهاییم را با تو قسمت می کنم
سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من
عالمی نیست
غم آنقدر دارم
که می خواهم تمام فصل ها را
بر سفره رنگین خود بنشانمت
بنشین....
غمی نیست!!!
حوای من!!!
بر من مگیر این خودستایی را که بی شک
تنها تر از من در زمین و آسمانت
آدمی نیست!!!!
آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
تا روشنم شد در میان مردگانم
همدمی نیست
همواره چو من نه
فقط یک لحظه خوب من، بیاندیش
لبریزی از گفتن
ولی در هیچ سویت
محرمی نیست!!!!

(( دوستای عزیز شرمنده که وقت نمیکنم کسی رو واسه آپم خبر کنم ))
دوستون دارم